Daisypath Anniversary tickers Lilypie First Birthday tickers
نینی فینقیلی



روزهای انتظار.. لحظه های سرد حسرت.....

تصمیم داشتم تا تحولی تو زندگیم ایجاد نشده چیزی ننویسم ولی می خوام ثانیه به ثانیش رو دوباره .. نه، دوباره نه ... هزار باره برای خودم تکرار کنم !!

زایش ننموده بهار
دیری نیست، تابستان
گیلاس به دست
نشسته به معراج خزان
زردی به رخ نبسته زمین
قندیل ز پشت بام آویخته است.
ای داد و ای بیداد
از این گردون بی فریاد.....


شهریور 1386 عروسی کردیم. یکی دو هفته بعد از عروسی با خانواده همسری رفتیم اردبیل..

از جاده اسالم به خلخال برگشتیم خیلی جای باصفایی بود. باران اومده بود و بوی جنگل همه جارو پر کرده بود. به همسری گفتم: وااااای که چه بویی داره دلم میخواد چوب درختهارو گاز بگیرم.

برای شام به درخواست خواهر کوچیکه همسری کله پاچه گرفته شد. همین که یه لقمه گذاشتم تو دهنم حالم بد شد. تا رسیدیم خونه دوویدم دستشویی و .....

فکر میکردم که خبرای هست ولی میترسیدم تست بگیرم آخه هی به همسری میگفتم اگه نی نی اومده بود دوسش داشته باش. اونم میگفت نه الان خیلی زوده.

چند روز بعد یک بی بی چک گذاشتم و دیدم که +++++++++++++++

نمیدونستم باید خوشحال باشم یا ناراحت. زود زنگ زدم به همسری و گفتم داری بابا میشی. گفت راست میگی؟ وقتی تایید کردم گفت: بذار ببینم چیکارش میکنم. ما الان اصلا آمادگیشو نداریم. صد در صد تصمیم داشتیم از بین ببریمش تا اینکه مادر همسری فهمید و دعوامون کرد که این چه کاریه خدا قهرش میگیره. بالاخره همسری مهر اون کوچولو رو به دل گرفت..

حالا مونده بودم چجوری به مامانم خبر بدم. صبح ها که همسری میخواست بره سر کار میگفت به مامانت خبر بده و من از خجالتم جرات نمیکردم به خانواده ام چیزی بگم. منو شوشو با هم بحث میکردیم که کی این خبرو بده. تا اینکه..

مامنم مارو پاگشا کرد و خانواده داییم هم بودن زنداییم داشت سالاد درست میکرد و مامانمم وسایل و آماده میکرد داشتم از دوتا دوستم که چند ماهی بود باردار شده بودن تعریف میکردم که مثلا مقدمه چینی کنم و بگم که زنداییم گفت: تو این دوستاتو میبینی یهو هوس نکنی حامله شی. منم از خدا خواسته سریع گفتم: هستم دیگه ... اولش زنداییم نفهمید داشت بقیه حرف خودشو میزد که آره حالا زوده.... تازه فهمید من چی گفتم گفت:چــــــــــــــــــــــــــــــی؟؟؟؟ مامانم نشسته بود که از یخچال چیزی برداره تو همون در یخچال خشکش زد و گفت: راست مـــیــــگـــــی؟ منم گفتم آره دیگه... وای داشتم میمردم. مامانم دو دقیقه ای همونجا خشکش زد. خواهرم اومد تو آشپزخونه و زنداییم گفت: بیا خانوم، خاله شدی. اونم شاخ در آورد و گفت برو بابا.... اصلا باورش نشده بود.

کم کم واسه همه عادی شده بود و هر روز که میگذشت عاشق تر از روز پیش میشدیم. هفته 13 بارداری بودم که دکترم برام آزمایش غربالگری نوشت. همسری سرما خورده بود و خودم آژانس گرفتم رفتم آزمایشگاه.

موقع سونو دکتر گفت: جنینت دختره. ولی.... مشکوک به سندروم داون هست و باید آزمایش تکمیلی آمینوسنتز انجام بشه. یعنی چـــــــی؟ چطور ممکنه بچه من! ما که هیچ نسبت فامیلی ندارم. کسی تو خانوادمون این مشکل و نداره.

خـــــــــــــــدایا چی میشنوم؟ خداجونم خودت بهم دادی. خودتم سالم برام نگهش دار..

وقتی برگشتم خواستم به همسری چیزی نگم ولی همین که دیدمش زدم زیر گریه و با صدای بغض آلودش منو دلداری میداد که چیزی نیست. هفته 18 آمینوسنتز و دادم گفتن 15 روز بعد زنگ میزنیم و جواب شفاهی رو میدیم. 15 روز به اندازه 15 سال گذشت شب و روز نداشتیم همش اشک بود و ناله.

بابابزرگ زنگ زد و گفت مژده بده که آزمایشگاه سلامت دخترتو و تایید کرده.

وای خدایا ازت ممنونم. بابت همه چیز، تو نعمت و بر من تموم کردی... ولی چرا همش تو خلوت خودم حس میکنم که بچه من سالم نیست. چرا همش میگم من نمیتونم دخترمو بغل کنم. خدایا صبرم بده.

چه روزای شیرینی بود وقی با مامانم میرفتم واسش خرید میکردم. روز ولنتاین با خواهر و مادر همسری رفته بودیم بیرون که آهنگ اندی رو گوش میکردیم که میخوند:

عروسکی عروسکی تو خوشگل و بانمکی....

وای نمیدونین چه احساسی داشتم دستم و گذاشته بودم رو شکمم و واسه دخترم میخوندم اونم واسم تکون میخورد. خوب عروسک قشنگم بود دیگه. گفتم یه جا نگه دارین واسه دردونه ام کادوی ولنتاین بخرم آخه اون عشق منه. گفتن حالا بزار دنیا بیاد بعد.

همه چیز خیلی خوب پیش میرفت. با هر تکونش عاشق تر میشدم. بهمن ماه رفتم دکتر که اجازه بگیرم برم مشهد آخه همه خانواده ام میخواستن برن زیارت منم که همیشه دلم واسه امام رضا پر میزنه. وقتی دکتر منو دید با تعجب گفت چرا شکم تو انقدر بزرگ شده؟ بچه تکون میخوره؟ گفتم تکوناش کمتر شده ولی من فکر میکردم چون دیگه جاش داره تنگ میشه کمتر تکون میخوره. دکترم با تعجب گفت: اندازه شکم تو غیر طبیعیه یه شکم نه ماهه این اندازه میشه نه 6 ماه.

برام سونو نوشت. بازم استرس بازم فشار. خدایا غلط کردم دیگه ناشکری نمیکنم. همه حواسم به مانیتور سونوگرافی بود خدایا اینا چیه که دکتر با عصبانیت اندازه میگیره؟ چرا انقدر عصبیه؟ خدایا نکنه بازم مشکلی باشه.

زنگ زد به یک نفر و یک سری اصطلاحات پزشکی گفت و بعدشم گفت یعنی باید ختم حاملگی بده......

نــــــــــــــــــه آخه خدایا چرا من؟ چرا من باید اینهمه بلا سرم بیاد؟ چرا بچه من؟ من که با زور ازت نگرفتمش. خودت دادی خدا، خودت دادی چرا حالااینوری میخوای ازم بگیری.

غلط کردم، میدونم ناشکری کردم، اونموقع که نمیخواستمش هر کار کردم گذاشتی بمونه خواستی جواب ناشکری منو بدی. خدایا تو که بخشنده ای چرا بامن اینکارو میکنی. گذاشتی، گذاشتی برام شیرین بشه عاشقش بشم بعد بگی: یادته وقی بهت میوه باغ بهشم و دادم به ای شکر پسش زدی حالا که مزه اش به دهن اومد ازت میگیرمش تا عبرت بگیری.

خدایا تورو به ....... میدونم اشتباه کردم.

راضیم به رضای تو.....

دکترم که جواب سونوگرافی رو دید گفت باید ختم حاملگی بدی یه سونو سه بعدی بده بعد بیا بگم چیکارکن.

سونو سه بعدی هم همون چیزای قبلی رو نشون داد و دکترم گفت دو هفته صبر کنیم ببینیم اصلا این بچه میمونه بعد یه سونو دیگه انجام بده که اگه بازم همون نتیجه بود ختم حاملگی بدیم بعدش گفت مساقرت هم میتونی بری مشکلی نداره.

آخرین روز با تو بودن.....

18 اسفند 1386 رفتیم مشهد روز شهادت امام رضا(ع) بود و به خاطر شلوغی اونروز و روز بعدش زیارت نرفتم.

20 اسفند از خواب که بیدار شدم زن داییم گفت: چقدر شکمت پایین اومده!؟ انگار وقت زایمانت رسیده.رفتم حموم غسل زیارت کردم، آماده شدیم بریم حرم که احساس کردم چیزی تو دلم ریخت. انگار امام رضا روژین کوچولوی منو صدا کرده بود تا شفا بده (الهی بمیرم انگار بچم خیلی اذیت میشده) تا چشمش به امام رضا افتاد طاقت نیاورد، واااااااااااای کیسه آبم پاره شده بود همه نگران بودن و گفتن زود برو دکتر، ولی من باید میرفتم شفای بچمو از امام رضا بگیرم خودش منو طلبیده بود. اگه نمیخواست شفای دخترمو بده که منو نمیخواست. رفتم حرم به خاطر آبریزش زیاد خواهرم ویلچر گرفت.

زیارتنامشو خوندم دلم گرفته بود میخواستم داد بزنم بگم آقای من شفای دخترمو میخوام ولی انگار لال شده بودم حتی یه قطره اشکم نریختم. آخه من چم شده، من اومده بودم التماس امام رضا، اومده بودم دخترمو ازش سالم پس بگیرم، چرا الان لال شدم و نمیتونم چیزی بخوام...

صدای موذن تو گوشم پیچید:

الله اکبر الله اکبر.....

یا امام رضا..... راضیم به رضای خدا هرچی خودش صلاح میدونه.

احساس کردم دردی تو دلم پیچید. خواهرم بالاسر من نماز میخوند. نماز ظهر که تموم شد پرسید درد داری؟ بریم دارالشفاء؟ درد داشم ولی نه زیاد گفتم حالا نمازتو بخون بعد. بعد از نماز منو بردن دارالشفاء فاصله بین دردهام داشت کمتر میشد. با آمبولانس منو بردن بیمارستان امام رضا. وقتی معاینه کردن گفتن حاملگی پر خطری داره. مامانم خیلی ترسید و گفت میبرمش بیمارستان خصوصی. پرستارها گفتن بیمارستان رضوی یکی از بهترینهاست ولی ما این ریسک و نمیتونیم بکنیم چون ممکنه تو راه بچه دنیا بیاد و خطر داره. مامان من که ترسیده بود گفت من میبرمش بیمارستان رضوی، که دکتر اصلی بیمارستان اومد و منو معاینه کرد و گفت: دهانه رحم کاملا باز شده و پای بچه بیرونه من اصلا اجازه نمیدم تکونش بدی. دکتر مهربونی بود بهم گفت: میدونی بچت مشکل داره گفتم بله. هیدروپسه. گفت میدونی یعنی چی؟ میدونی زنده نمیمونه اگر هم زنده به دنیا بیاد بعد میمیره.. گریه ام گرفت با سر گفتم بله. ازم امضاء گرفتن و چون وضعیت اضطراری داشتم برای زایمان طبیعی لباس عمل تنم کردن و بردنم تو اتاق عمل تا اگه موردی پیش اومد سزارینم کنن.

همه بالاسرم بودن هیچی نمیفهمیدم هم بچمو میخواستم هم نمیخواستم. میدونستم از اونجا که برم بیرون دیگه تنهام. تنهای تنها...

چه لحظاتی بود وقتی تلاش میکنی تا یکی دیگه، کسی که مال خودته، از گوشت و خونته به دنیا بیاد.. هر چند دقیقه یکبار از دکترم میپرسیدم میمونه؟ بچه من زنده میمونه؟ اون فقط سرشو تکون میداد. دیگه داشتم داغون میشدم یک لحظه نتونستم نفس بکشم یقه لباسمو کشیدم. سریع بهم اکسیژن دادن. خیلی سعی کردیم ولی نشد دخترم بیرون نیومد و خفه شد. شاید همون موقع که پاره تنم خفه شد نفس منم رفت. دیگه نتونستن کاری بکنن گفتن برای خودت خطر داره و باید سزارین بشی. ماسک و گذاشتن رو دهنم.....

انگار خواب بودم هنوز چشام بسته بود. وااای نه خدایا من که هنوز اینجام چقدر عذاب؟ شنیدم پرستارا دارن میگن: ساعت 2:30 وارد اتاق عمل شد زایمان طبیعی بی نتیجه و ساعت 4:30 سزارین و جنین دختر مرده متولد شد.

بدون اینکه چشمامو باز کنم گفتم: بچم زنده نموند؟ یعنی مرد؟؟؟ یکی از پرستارها اومد پیشم و نوازشم کرد و .... دیگه گریه امونم نداد. دیدی تنهام گذاشتی. دیدی تو هم بی معرفتی. مگه قرار نبود همدمم باشی؟ مگه تو سنگ صبورم نبودی؟ همه دردامو فقط به تو میگفتم حالا با کی درد دل کنم با کـــــــــــــی؟

پرسیدم الان کجاست؟ گفت سردخونه. میخوای ببینیش؟ گفتم نه. انگار اصلا مال من نبود هیچ حسی بهش نداشتم. ازش بدم میومد دیگه دوسش نداشتم چرا منو تنها گذاشته یود.

منو بردن تو بخش، صدای گریه بچه ها تو بخش پر بود دلم ریخت. فرشته من الان تو آسموناس.

بدترین لحظه وقتی بود که منو بردن تو بخش و همه بچه هاشونو بغل کرده بودن و شیر میدادن ولی تخت نوزاد کنار من خالی بود.
اتاقم سه تخته بود من تخت وسطی بودم وقتی پرستارا رفتن یکی از مامانای کنارم گفت پس بچه تو کو چرا تو تخت کنارت نذاشتنش؟ بچه من.. بچه من زنده نموند. بازم گریه ولی خیلی زود خودمو آروم کردم .احساس کردم ناراحت شده و شرمنده از سوالی که کرده.

چقدر سخت بود صبح اون روز با عشق و شور مادرانه از خواب بیدار شدم ولی حالااااا هیچی ندارم هیچی.

بعد از 5 روز مرخص شدم و از بیمارستان رفتم حرم. همون که جلوی پنجره فولاد رسیدم نتونستم خودمو کنترل کنم و زار زدم. دیگه گله ای نداشتم. ضجه زدم و از امام رضا تشکر کردم که نذاشت بچم بیشتر از این عذاب بکشه. قربون امام رضا بشم که خیلی خوب شفای دخترمو داد.

اسم دخترم روژین بود. یعنی مثل روز-روشنایی-تابناک و چه پاک و نورانی به آسمون رفت. به آسمون حرم امام رضا...


لالا کن دخترم مادر هنوز خوابش نبرده
لالا کن هق هق شب گریه هاش تاب ازو برده

لالا کن طفل پاکم نازنینم
که تو راحت تری زیرزمینم



من نی نی فینقیلی آبانی هستم. یه گل پسر آبانی که مامان و بابا عاشقمن....



Weblog Themes By Blog Skin